ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه
کارت همه ناله بود و بارت همه آه
کوتاه کنم قصه که این راه دراز
از چاه به چاله بود و از چاله به چاه
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ...
انتظار ... | |
چه ساده گذشتم از خویشتن خویش و چه ساده لحظه هایم را تباه کردم چه ساده جوانی ام را با انتظار به سر بردم و چه ساده در اولین پائیز زرد شدم . کلامت چه ساده بر دل ساده من نشست و مهربانی نگاهت چه ساده تر بر چشمان خسته من در میدان عمل ؛ تو نیز مرد نبرد نبودی و فقط گفتی و گفتی و گفتی . تو خستگی های مرا در کلامم ندیدی و انتظار مرا به انتظاری پیوند دادی اینک تو نیز چند صباحی دیگر میروی به غربتی که برایت غریب نیست و من در شهر خویش همچنان غریب مانده ام و اینک تو میروی با اهدافی بلند و من از چاله ای به چاهی سقوط خواهم کرد آری ! سهم من از تو نیز همین بود یک انتظار طولانی و مرگبار .... |